۱- اگه آی کیوت در سطح پهن هم باشه زرت و زورت واحد پاس میکنی !
2- هر موقع اراده کنی با یه ماشین کولر دار میری هر قبرستونی که میخوای !
3- اگه شبیه بچه کرگدن هم باشی همیشه یه پسر خر پیدا میشه که بهت شماره بده !
4- بالاخره یه چیزی میتونی بمالی به اون دک و پوزت که چروکات معلوم نشه !
5 - میتونی به این قضیه افتخار کنی که وقتی میری تو روم چت ، کلی ? asl میفرستن واست !
6- هر چقدم هیکلت ضایع باشه بازم واست لباس پیدا میشه !
7- تو اورکات عکس ننه بزرگتم بزاری همه Add ات میکنن !
8- همیشه میتوتی ثابت کنی که با هیچ کسی رابطه ای نداشتی !
۹- تو ورزشگاه آزادی رات نمیدن وگرنه تو بازی با آلمان حتما میمردی !
1۰- اگه ماشینت پنچر شد یا بنزین تموم کردی ، مطمئن باش یه فردین پیدا میشه کمکت کنه!
1۱- هر موقع بگوزی همه داداشتو نیگا میکنن !
۱۲- بدون دلیل وبلاگت روزی کلی بازدبد کننده داره !
+ نوشته شده در یکشنبه
1388/02/27ساعت 11:4  توسط ساز شکسته
|
انار
به حرکت دستاش روی انار دو نیم شده نگاه میکردم ، انگشتاش رو آروم حرکت می داد ، حرکت نرم انگشتاش روی انار من رو به یاد حرکت انگشتای کشیده و باریک یک پیانیست می انــــــــــداخت . دانـــــــه های درشت و سرخ انار از پوسته سفيد جدا مي شدن و تو كاسه بلـوري فرود مي اومــدن ، مــي شنيدم :
ـ خسته شدم ... از نداری خسته شده ام .
به حركت دستاش نگاه ميكردم و دستام رو حركت ميداد ، اون روي ميز و من زير ميز .
ـ تنها دوست داشتن كافي نيست ... بايد مي جنبيدي كه نجنبيدي .
نميدونم چرا برق آشپز خونه خاموشه ، تو نور كمرنگ غروب صورتش رو مي ديدم ، مات به انار و كاسه انار نگاه ميكرد و مي گفت :
ـ فقط نداري نيست از رفتار سردت بيزارم از سكوتت ...
به دستاش نگاه مي كردم و دستام تندتر حركت ميكردن . به لچك سفيد بعد از حمامش نگاه ميكردم كه باز شده بود و به صورتش يه حالت روحاني داده بود . يكهو سرش رو بلند كرد ، دستاش از حركت ايستادن و نگاهم كرد ، دستام از حركت ايستادن و سرم رو پائين انداختم و نگاهم رو دزدیدم . دستش رو دراز كرد و از روي ميز گرد آشپزخونه كه بين مون بود پاكت نامه رو برداشت ، تو هوا تكونش داد ... نشونم داد و گفت :
ـ بازم ساكتي ... مهم نيست ... شب آخره ، ساكت باش .
پاكت رو تو هوا ول كرد ، پاكت سفيد تو فضاي خاكستري تاب خورد و روي ميز افتاد . رد قرمز دستش روي پاكت مونده بود . دستام شروع به حركت كردن ، لچك رو با دستاي اناريش پشت سرش گره زد . مات نگاهم كرد ، چشماش خالي بودن . تو كسري از ثانيه تمام زنانگي از وجودش رفته بود . دستام داغ شدن ، بلند شدم ... به سمت اتاق خواب رفتم ... پتو رو پس زدم و خوابيدم .
زن پاي تلفن داد مي كشيد .
ـ مي بيني تو رو خدا هنوزم بي خياله ، دنيا رو به هيچ جاشم حساب نميكنه . از هفت و نيم تا حالا ساعتش زنگ ميزنه ولي بيدار نمي شه . جلسه دادگاه بيافته واسـه سـه مـاه ديگه به ارواح خاك مادرم روزگارش رو سياه ميكنم . "
گوش تلفن را كوبيد و عصبي به سمت اتاق خواب رفت ، در را باز كرد و صدايش زد .
ـ انگار نه انگار ، تكون نخورد .
بازهم صدايش زد اما بلند تر . زن به سمت تختخواب رفت و مرد را بر گرداند . ملحفه ها سرخ بودند .
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/06/06ساعت 23:43  توسط ساز شکسته
|
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/06/06ساعت 1:45  توسط ساز شکسته
|
براي شما جا نداريم
دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز
برای دلم
مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت*
ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد*
یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است*
و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟*
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست*
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس به جز او
کسی را نداریم.
یه عاشقونه نظر نداره؟
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/06/06ساعت 1:31  توسط ساز شکسته
|
نامه
حالا که چند سال گذشته برایت مینویسم .
دلم تنگ شده ، خیلی تنگ . همه چیز را به گذر زمان سپردم ولی هیچ چیز تکان نخورد . هنوز دوستت دارم و هنوز تلفن که زنگ میزند سرم با شوق بر می گردد که تویی ...
دلم تنگ شده . وقتی چشمهایم را می بندم باهمان شلوار کوتاه سفید می بینمت و عینکی که عمری دلم خواست عوضش کنی و نکردی .
دلم تنگ شده و دوستت دارم ، زیاد دوســـتت دارم . می دانی دلم برای پاهایت تــنگ شــده ، ساق پاهایت ، دلم میخواست می توانستم یکبار دیگر ساق هایت را ببوسم و بدجنسانه شستت را فشار بدهم و تو ریسه بروی و پاهایت را در سینه ات جمع کنی ... حالا چه کسی ساق هایت را می بوسد ؟
دلم برای تختخواب یکنفره ات تنگ شده . یادت هست روزی را که می خواستی تختخواب را بخری ؟ من تمام آن روز ها را به خاطر دارم .
...
هنوز کسی در بدترین مواقع گندترین سوالها را می پرسد از تو ؟ دلم برای تو و لباس های زمستانه ات تنگ شده ولی نه برای بویت و سر انگشتانت . هنوز بویت را در تمام زندگیم حس میکنم و وقتی گوشم را بر شانه ام فشار می دهم جای انگشت هایت را حس می کنم .
...
دل تنگی ... بد دردیست .
هنوز هم بد دردیست حتی حالا که سالها از آن روزها گذشته ....
می خندم ولی اشکم می ریزد . چشمهایم را می بندم و سعی می کنم امروزت را مجسم کنم ولی نمی شود هنوز همان آدمی با همان موها ، موهای مشکی با تک تارهای سفید .
یادم است روزی را که از تو پرسیدم :
ـ اگه ... یه روزی دیگه با هم نباشیم ، قول می دی گاهی حالمو بپرسی ؟
نگاهم کردی و گفتی :
ـ دیوونه ...
التماس کردم ، جواب ندادی و باز التماس به چشمهایم نگاه کردی ، نمیدانم شاید التـــــماس را در چشم هایم دیدی و گفتی :
ـ اگه راحتت میکنه ، آره دیوونه ...
و امروز بیست و پنج سال گذشته و نپرسیدی .
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/06/06ساعت 1:22  توسط ساز شکسته
|